معشوقه مرداب به قلم سوگند عزیزی
پارت صد و هشتم :
صدای غنچه گفتن پی در پی استفان مرا از آن خلأ جدا کرد. همهمه اطرافم دوباره جان گرفت و باز هم در اثر برخورد با آدمها جلو و عقب رفتم. مانند پرده سبکی که راحت به دست باد تکان میخورد.
نگاهم هنوز از مرد روبه رویم جابهجا نشده بود. ساکت و صامت جلویم ایستاده بود. هیچ حسی از مردمکهای یخزدهاش نمیگرفتم. دیگر حتی از آن بهت اولیه هم خبر نبود.
همان دم کسی بر آرنجم چنگ انداخت. نگاه ماتم همâ€
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

سوگند عزیزی | نویسنده رمان
بله از قبل دنبالشون نبوده
۱۱ ساعت پیشمریم
1خسته نباشید ❤️❤️❤️بالاخره آرش خان رو دیدیم 😊چرا اینطوری زل زد بهش ؟ یعنی اونم ب غنچه حسی داره؟🙂
۱۴ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
احتمالا شما هم مثل غنچه در آینده میفهمید که دوسش داره یا نه😁
۱۱ ساعت پیشدویار ❤️
1واقعا آرش اونجا چکار میکرد،چرا انقدر طولانی بهش نگاه کرد 🤔،عزیزم غنچه ناراحت نباش 😢تو حق داری دلخور باشی
۱۸ ساعت پیش
سوگند عزیزی | نویسنده رمان
🥲🧡
۱۵ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1اولش فکر می کردم آرش دنبالشون بوده ولی با این تعجبش و شوکه شدنش،اینطور نبوده،بیچاره غنچه کی عاشق این بی احساس شد 😔🙏🏻